زندگی من و بابازندگی من و بابا، تا این لحظه: 17 سال و 11 ماه و 28 روز سن داره
محمد منمحمد من، تا این لحظه: 10 سال و 11 ماه و 10 روز سن داره

نگفته هایی در من، برای تو

نامه سی و چهارم

سلام عزیز دل مامان پریشب خوابت رو دیدم دوباره خواب دیدم به دنیات اوردم ........... بعدش اومدم خونه عزیزجون ........ همون اتاقه که بچگیا بهش میگفتیم اتاق یخچالی یه حس عالی  و خوب داشتم ************** پ. ن: ولی چه کنم که خوابم دووم نداشت و زیاد بغلت نکردم
17 دی 1391

نامه سی و سوم

سلام عزیزکم 5 دی ماه پری اومد و من رسما دوره درمان جدید رو برای اومدن تو شروع کردم از روز دوم لتروزول خوردم تا پنجم ..... متفورمین هم که روزی 4 تا ..... قراره عرق رازیانه بخورم روزی دو تا فنجون ....... در ضمن حدیث کسا هم داریم .... میخواستم از همون 5 دی شروع کنم که تا 40 روزش تموم بشه برم از بدم ببینم هستی یا نه  ولی خب مفاتیح نداشتیم خونه  ..... امشب مامانی معصوم برام میاره  و   سه نفری شروع میکنیم به گرفتن ختم حدیث کسا ...... من و خا له نفیسه و مامانی معصوم ببینیم بهمن چه اتفاقی میفته هر چی خدا بخواد .... راضیم به رضای خودش ********* پ.ن : حرفام تموم نشد  ......... ساعت کاری تمومه باید برم خونه ....
13 دی 1391

نامه سی و دوم

سلام عزیز دل مامان خیلی وقته که ننوشتم برات خیلی یادت بودم ولی خب وقت نکردم بنویسم خلاصه اتفاقات این چند وقته رو برات میگم اول اینکه 24 آذر ماه رفتیم مشهد...  دلم میخواست تو مشهد تو توی دلم باشی  ولی خب نشد خاله نفیسه هم اومد  خیلی خوشحال بودم که شب یلدا و تولدش با هم هستیم... براش یه سی دی رایت کردم و زودتر بهش دادم  اونم کلی ذوق کرد سه شنبه شب از مشهد برگشتیم... خیلی خوش گذشت  ... ایشالا با تو بریم  ... اونجا برای بودنت دعا کردم تو قطار بودیم که خبر فوت زهره روشنیدیم ... ناراحت شدم ... جوون بود و مادر نشده بود ... اونم تو غم نداشتن بچه سوخته بود اینجوری شد که تولد خاله نفیسه هم پـــــــــــــــ...
9 دی 1391

نامه سی و یکم

خوابی که خاله محبوبه دیده بود do se rooz rafte bood estakhr vagoft ke farda nemiram dg. to gofti are dg farda ke nabayd beri koli kar dari ( farda doomadish bood)  aroos to boodi  baham boodin  jaye dg ee ham do bar tooye khab dokhtareto seda zadi  dkhtaret aroom bood to kheili behesh eftekhar mikardi  lezat mibordi azsh
20 آذر 1391

نامه سی ام

**** دستانم برای اجابت دعاهایت ، دو دست کوچک امیر را روانه می کند ، من تنها به آمینی بسنده می کنم   **** معجزه ات می آید  تو می گویی من می گویم و خدا اجابت می کند دعای از سر صداقتمان را  سال دیگر معجزه در آغوش روضه عای اصغر رباب را می گیری و نم نم اشکت گونه ی معجزه ات را خیس می کند و من لذت می برم از دیدن این صحنه   ****
8 آذر 1391

نامه بیست و نهم

سلام عزیز دل مامان امروز تو وب گردی هام یه وبلاگ رو پیدا کردم خیلی قشنگ نوشته بود  عالـــــــــــــــــــــــــــــی ندیده و نشناخته "الی مامان"  شد دوست من نوشته هاش رو میذرام اینجا .............. یه روزی با اومدن تو همه این نوشته ها میشه خاطره های قشنگ من از الی مامان و امیررضای کوچولو خدا پسرش رو براش حفظ کنه اینم ادرس وبلاگش http://aradmaman.niniweblog.com/
8 آذر 1391

نامه بیست و هفتم

سلام گلکم دیروز روز حضرت علی اصغر بود مامان اولین روضه رو گرفت  تو دلم گفتم هر سال این جلسه رو باید بگیریم  چه تو باشی چه نباشی شب هم طبق معمول هیئت علی اصغری شام داد  ... گوشت و لوبیا ...خیلی خوشمزه بود امیدوارم سال دیگه برای عقیقه تو گوسفند بکشیم و شام این شب عزیز رو بدیم
2 آذر 1391

نامه بیست و ششم

سلام گل مامان ما چند روز ر فتیم اردبیل پیش خاله نفیسه .... دلم خیلی براش تنگ شده بود ....... اون چند روز خیلی خوش گذشت قبل از رفتن همش خیالبافی میکردم  ... پیش خودم فکر میکردم اگه تو بودی  و با هم میرفتیم پیش خاله نفیسه اونم کلی با اومدن تو ذوق میکرد ... تو اولش غریبی میکردی و بعدش یه لحظه هم از خاله ات جدا نمیشدی اما چه میشه کرد همه این خیالا یه حباب قشنگ رنگی بود بالا سرم که راحت ترکید بعد از رفتن ما خاله ات کلی گریه کرده بود ... دلم خیلی گرفت ... هممون تو غربت موندیم سرنوشته دیگه برگشتن با بابا تا اینجا اومدیم  مامانی معصوم هم اومد  چهارشنبه برای حضرت علی اصغر روضه داره میدونم که به امید اومدن تو این ...
30 آبان 1391